پاییز ۸۸ بود که نگاشتم این را .

اما انگار ،

این روزها انتظارم بیشتر است!

این روزها با وجود این نابرادری ها انتظارم بیشتر است!

این به جان هم افتادن ها ، قدررت طلبی ها ، لجبازی ها،...

با اینها انتظارم بیشتر است!

شنیده ام سی سال پیش عده ای برای کارشان هم حقوق قبول نمی کردند!

ولی حالا با تمام حق ها و حقوق ها هم کسی کاری نمی کند!

کسی نیست ذره ای ببخشد حقش را !

بخشایش ها پیشکش ، بسنده نمی کنند به حقشان!

این روزها انتظارم بیشتر است!

این روزها هر چه می گردم ، روی زمین قهرمانی نمی یابم.

این روزها انتظارم بیشتر است!

یک سال پیش همین موقع ، یادش بخیر ! 

انگار آمدنت چقدر نزدیک بود!

آن روزها انگار ۳۱۳ نفر که عددی نبود!

به خیالم هزاران برابر آن سرباز برایت بود.

حالا می فهمم چرا نمی آیی!!

اما با همه اینها ، این روزها انتظارم بیشتر است!

گاهی فکر می کنم شاید حوادث اخیر در این ملک شیعه نشین جهان امتحانی بود برای آمدنت!

آزمایشی برای سنجش عیار این پارسیان شیعه مسلک!

و چه کم عیار است این قوم!

و شاید اگر نبودند همچون خمینی ها ،خامنه ای ها ، بهجت ها و... جرات می یافتم بگویم:

که چه بی عیار است این قوم!

شاید  ، حسابی باز کرده بودی به رویمان!

اما دریغ...!

دریغ که این قوم هم  ، زمینی است!

که نمره ای بالاتر از صفر حقمان نیست.

راستی چه روفوزه های پر مدعایی!

این روزها انتظارم بیشتر است!

شاید اگر قبول می شدیم ، قرار بود بیایی!

شاید این حوادث ، سالها آمدنت را دیرتر کرد.

این روزها انتظارم بیشتر است!

انتظارم از تو !

که به چشم روفوزه ها نگاهمان نکنی. به چشم کم عیاری بی مصرف!

انتظارم از تو !

که نجاتمان دهی از این بن بست.

انتظارم برای تو !

که بیایی زودتر...!

ای پادشــه خوبـــــان                      داد از غــم تــنـهایی

دل بی تو به تنگ آمد                      وقت است که باز آیی!